تبلیغات
روزهای بی تکرار - تولد عید وبلاگم مبااارک
























روزهای بی تکرار

"خداوند جاودانه پناهگاه توست و با بازوان جاودانی خود از تو حمایت می‌کند."

سیصد و شصت و پنج روز گذشت ی عالمه خنده و شادی ی عالمه بغض و دلتنگی
هفتصد و سی تا طلوع و غروب سپری شد
رسیدم ب یک سالگی وبلاگم   چقدر دوستش دارم چقدر بهش انس گرفتم چ روزا که دلم از غصه پر بود نشستم توش خودمو خالی کردم اما نتونستم ثبتش کنم چ وقتا که از فرط شادی تندوتند مینوشتم و نه یکبار بارها پستمو میخوندم و از خوندنش غرق لذت میشدم
نمی دونم چرا اسمشو گذاشتم روزهای بی تکرار اما دوست دارم اسمشو
الان ی غروب نیمه دلگیر تابستونیه که آسمونش رو ی عالمه ابر پوشونده و نم نمک بوی پاییز از لای پنجره ها داره میاد تو و من با تمام وجودم دارم حسش میکنم منتظرشم عاشقشم عاشق پاییز ...پاییز فصل منه
.
.
.
.
.
.
.
.
.
1.هفته ای که گذشت ی هفته ی خاطره ساز بود کمی تلخی هم توش بود اما شیرینیاش بیشتر بود
خواهری 2و خانوادش اومدن شمال خونه مامانی در نتیجه من و خواهری 1 هم باروبندیلمون رو بستیم و عازم خونه مامانی شدیم البته خواهری 1 فقط نی نی رو آورد چون دختری و پسریش باید مدرسه میرفتن.خیلی روزای خوبی بود همه خانواده دور هم کلی شادی کردیم خرید و گردش رفتیم ی روز همگی اومدن مهمونی خونه ما دوشب هم همگی رفتیم خونه خواهری 1
دیروز هم هرکی برگشت سرخونه زندگی خودش
2.تقریبا همه ی خریدای مدرسه ی پسری رو انجام دادم بوی مدرسه هم از همین دیروز آشکارا داره به مشام میرسه و من شادم و پسری دپرس خخخخخ



نوشته شده در 15 شهریور 93 ساعت 19:33 توسط ال هام نظرات |


Design By : Pichak