تبلیغات
روزهای بی تکرار - 40
























روزهای بی تکرار

"خداوند جاودانه پناهگاه توست و با بازوان جاودانی خود از تو حمایت می‌کند."

رفتیم تهران
خانوادگی
مامان و داداش
خواهر و خانواده
من و همسر و سپهر
خونه خواهر دومی
خیلی خوش گذشت رفتیم محله بچگی رفتیم خاطره محرمای بچگی رو زنده کردیم عطر اسپندی که فقط تو همون محله پر میشه قیمه نذری که طعمشو هیچ قیمه دیگه ای نداره
سه شنبه عصر راه افتادیم ساعت 8:30 رسیدیم
بعد از شام رفتیم مراسم عزاداری هوا خیلی سرد بود اما رفتیم
صبح تاسوعا رفتیم بهشت زهرا پیش بابایی
سپهر میگفت مامان کجا میریم بهش گفتم پیش بابایی من(توی هر قطعه پر شده از کاج اون موقع ها کوتاه بودن اما الان دیگه درخت شدن عمر کاجا با آسمونی شدن بابایی یکیه)
وقتی رسیدیم بهشت زهرا گفت اینجا باغ باباته؟


دلم خیلی براش تنگ شده بود اما بغضای خفه شده تو گلوم خالی نشدن همون تو موندن
شب باز هم رفتیم مراسم عزاداری هوا سرد بود و موقع برگشت نم بارون میزد متاسفانه سپهر و عسل و متین سرما خوردن.
روز عاشورا مامانینا بیرون نیومدن مامان که وضع پاهاش خیلی بد بود مدام لمس میشه خیلی براش دعا کردم خدا کمک کنه زودتر خوب بشه.من و همسر و سپهر رفتیم مراسم



تو مسیر برگشت همه هیات ها نذری میدادن اما صفا انقدر طولانی بود که نمیشد نزدیک رفت حتی.منم که به عشق اون قیمه معروفه رفته بودم انگار بیمه یکسالم بود خوردنش.داداش رفته بود هیات منطقه خودمون پیش دوستای دوران بچگی بهش اس ام اس دادم قیمهههههههه جواب داد چشم.وقتی اومد هشت تا قیمه آورده بود گفت به تعداد ه که نوشته بودی آوردم البته ما 15 نفر بودیم .دستش درد نکنه همون عطر و طعم بچگی
غروب رفتیم شاه عبدالعظیم مثل همیشه پر از زائر.زیارتمون کوتاه بود اما خوب
امروز ساعت 9:30 راه افتادیم مسیر حرکت به سمت شمال خوب بود اما به سمت تهران وحشتناک
(به قول یه نفر نتیجه میگیریم محرم خیلی خوب است از مسئولین میخواهیم زمانش را بیشتر کنند)
اینم قصه محرم ما


نوشته شده در 24 آبان 92 ساعت 19:26 توسط ال هام نظرات |


Design By : Pichak