تبلیغات
روزهای بی تکرار - 55
























روزهای بی تکرار

"خداوند جاودانه پناهگاه توست و با بازوان جاودانی خود از تو حمایت می‌کند."

پسر امتحان بخوانیم و ریاضی رو پشت سر گذاشت و فکر میکنم که خوب داده یعنی خیلی خوب بهش قول دادم که براش جایزه بگیرم اونم تا اسم جایزه میاد یاد اون موتور گازیا میفته که نمیدونم چند میلیونه.باباش میگه اون خیلی گرونه بابایی باید ماشینمو بفروشم تا بتونم اونو برات بخرم پسرم میگه خب اشکالی نداره بفروش بعد با موتور من میریم گردش من بهت قرضش میدم.
دیشب حس شام درست کردن نداشتم همسر و پسر هایدا خوردن منم نون و پنیر تو رژیمم داشتم بعدش همسر رفت که واسه نصف شبونه هاش کیک یزدی بخره تموم شده بود اومد گفت رولت میخرم .قیافه من بعدش بعدش رفت بااین برگشت


هیچی دیگه بجای شام نصف کیکو زدم.نمیدونم چرا صبح تا ساعت 6 7 غروب خوبم اما ازاون به بعد مثل قحطی زده ها حمله میکنم به همه چی.البته به خودم حق میدم چون رژیم 1000کالری واقعا فقیرانس اما خوشتیپی دردسر داره دیگه مامان خانوم هم که تو وبلاگش روزشمار عید گذاشته دیگه هی میرم اونو نگاه میکنم که ارادم قوی بشه.
خانوم معلم پسر همچنان مشق زیاد میده بهشون واااااااقعا زیاد میده هاااااااااا و اعتقادش هم براینه که این کار بچه ها رو برای پایه دوم آماده تر میکنه.بعد من همیشه تو خونه یا پیش مامان تهرانی صحبت میکنم از این موضوع مامان هم که جونش بنده به جون سپهر هی ازش دفاع میکنه و معلم رو مواخذه بعد سپهر میگه آخه ما بچه ها کوچیکیم نباید این همه مشق داشته باشیم خسته میشیم.امروز دفترشو باز کردم بازم سه صفحه مشق داره گفتم فردا که تعطیل نیستین چه خبره این همه مشق.گفت امروز به ابوالفضل همون پسری که کنارم تو کلاس میشینه گفتم خانوم معلم داره از ما سواستفاده میکنه.
چندروزه پسرم احساساتش فوران کرده صبح تا شب درحال بوسیدنمه بااینکه من خیلی باهاش کل کل میکنم اجازه خیلی کارا رو بهش نمیدم همیشه منم که تنبیهش میکنم و خرج محبت و عاطفه از طرف همسره حتی و خودم اعتقاد دارم که اصلا مامان خوبی نیستم چون فوق العاده بی احساسم اما پسر همیشه میگه تورو بیشتر از بابایی دوست دارم

نوشته شده در 16 دی 92 ساعت 14:55 توسط ال هام نظرات |


Design By : Pichak