تبلیغات
روزهای بی تکرار - 57
























روزهای بی تکرار

"خداوند جاودانه پناهگاه توست و با بازوان جاودانی خود از تو حمایت می‌کند."

خانوم معلم برای درس علوم خواسته بود که بچه ها سنگای صیقلی جمع کنن و باهاش چندتا شکل بسازن دیروز رفتیم ساحل برای جمع آوری سنگ اما انگار سنگا فهمیده بودن باارزش شدن اصلا غیب شده بودن حتی دریغ از یک سنگ کوچیک.این بود که رفتیم ساحل ویلا بلکه اونجا چیزی پیدا بشه هوا انقدر سرد بود که حد نداشت ساحل که دیگه نگوووووووووووو
بالاخره چند عدد سنگ یافتم اما یادم رفت از کاردستیم عکس بگیرم یه دایناسور ساخته بودیم و یه لاک پشت

اینم تصویر دریا تو یه روز زمستونی


پسری همیشه ظهرا عادت داره وقتی رفت تو رختخواب بگه ظهر بخیر ده دقیقه بعد تازه شروع کنه واسم ماجراهایی که تو مدرسه پیش اومده رو تعریف کنه.بعد اونوقت امروز برام گفت که  چون شنبه بوده آقای ناظم ناخن هاشونو نگاه کرده و چون ناخن پسری کمی بلند بوده محکم با خط کش زده روی دستش و ضربش خیلی درد داشته.این اتفاق یکبار دیگه هم تکرار شده بود خیلی برای پسرم ناراحت شدم و تو دلم به وجدان نداشته آقای ناظم یه فح ش اساسی دادم یعنی پسر شش ساله من به جرم اینکه من فراموش کردم که  ناخناشو مرتب کنم باید خط کش بخوره اونم با اون دستای کوچولوش؟؟؟الان موندم حرکت بعدیم باید چی باشه اجازه بدم که که این روش به قول خودشون تربیتی رو ادامه بدن یا اینکه برم و نارضایتیمو از این کار اعلام کنم.از این دلم میسوزه که مثلا مدرسه غیر دولتی هست و اینا تا این حد بی کفایتی میکنن و اگه به مدرسه دولتی فرستاده بودمش قرار بود چی بشه.


دیشب تا 4 صبح بیدار بودم خواب کلا از سرم پریده بود و دلیلشم آخر متوجه نشدم .هربار که از تخت رفتم پایین و برگشتم سرجام همسر گفت چرا هنوز بیداری و پیروش گوشی مبارکو تو دستم نظاره کرد بعد اونوقت صبح میگه ینی تمام شب تا صبح داشتی با اینت رنت ور میرفتی؟منم کاملا زدم زیرش گفتم نه بابا اینت رنت چی کشک چی دوغ چی من همش یه بار به شگی سر زدم و یه نظر واسش گذاشتم چندتا نرم افزار دانلود کردم چندتا از نرم افزارامم ارتقا دادم همین
بعد ساعت حدودای 2 اینا بود گشنم شد رفتم دوتا پرتقال خوردم با دوتا ویفر با همه اون تخمه کدوهایی که پدرشوهر بهم داده بود تا روزی ده تا دونشو بخورم و یک کف دست بربری و کمی پنیر *حدود300کالری*.خدا میدونه اون ساعت شب من همه اینا رو کجا جا دادم حالا فکر کن شامم پیتزا خورده بودم و وقتی برگشتم خونه حتی برای خوردن مکملم جا نداشتم .درحال هله هوله خوردن فیلم خروس جنگی رو هم تی وی داشت پخش میکرد تماشا کردم و یه عالمه خندیدم.بعدش تا ساعت 4 کمی این کانال اون کانال کردم و اومدم سرجام دراز کشیدم فکر کنم دیگه 4:30 بود خوابم برد 6:30 همسر منو برپایید که پسرو آماده کنم.
این لیستای خریدی که میدم به همسر میرسه به پدر همسر بعد ایشون خریدا رو انجام میده و میاره برام بعدش امروز دو تا سبزی خواسته بودم که باهاش سوپ مخصوص خودمو آماده کنم برای رژیم به همسر هم سفارش کردم که خریدارو ظهر بیاره چون میخوام بخوابم و اگه وسط خوابم بیدارم کنن سردرد میگیرم ایشونم فرمودن چشم.هیچی دیگه اونا که رفتن پریدم تو رختخواب هوا هم هنوز کامل روشن نبود یه موزیکم واسه خودم گذاشتم که همچین لالاییش خوابم کنه درجا هم خوابم برد نمی دونم چند دقیقه بعد بود که با ویبره گوشی پریدم همسر بود قرصاشو جا گذاشته بود بعد خیلی شیک و مجلسی گفت که اونا رو بذار پشت در خودت بخواب من بعدا میام برمیدارم ینی همچین همسر حرف گوش کنی دارم من.بردم دارو رو گذاشتم پشت در دوباره پریدم رو تخت اما اون سردرده اومده بود بازم زود خوابم برد اما دیگه نچسبید ساعت 10 هم بیدار شدم .
وقتی داشتم گرد گیری میکردم دیدم که شماره مامان جونم افتاده رو گوشی خونه ینی خواب دوم به قدری عمیق بوده که کلا صدای تلفنو نشنیدم.امروز قرار بود همسر بعد از دوهفته وقفه باشگاهو شروع کنه ساعت یک زنگ زدم که بپرسم چرا پسرو نیاورده گفت که باهم میان تا یک ربع دیگه یک ساعت قبلشم بهش اس داده بودم که به لیست خریدم هویج اضافه کنه اون قسمت از مواد سوپو که داشتم آماده کرده بودم منتظر بودم بقیش برسه ببین من چقدر سرخوشم بعد ده سال هنوز یاد نگرفتم شریکم همچینم دقیق نیست تو این امور
هیچی دیگه اومد دیدم دست خالیه.فقط یه کوچولو غر زدم سکوتم بیشتر عذابش داد وقتی گفتم منتظر بودم بیاره تا ناهار خودمو آماده کنم خودمم نمیدونم بخاطر نصفه شبونه دیشب بود یا کم خوابیم اصلا اشتها نداشتم از صبح فقط یه سیب خوردم بعد دیگه بساطمو منتقل کردم به یخچال ناهارم که ته چین چرب و چیلی بود به درد من نمیخورد البته همسر اصرار کرد که میره برام خریدا رو انجام میده ها اما دیگه کلاس کارو و حفظ کردم و گفتم که مهم نیست باشه واسه بعد.
هنوز دلم واسه پسریم میسوزه فقط به جرم اینکه مامانش دیشب بدخواب شده بود و امروز یادش رفت ناخنای کوچولوش مرتب کنه خط کش خورد این منصفانه نیست
پسری من خیلی عاقله و البته مظلوم شاید خودم خیلی باهاش کلنجار برم اونم قطعا به این دلیله که از وجود خودم میدونمش اما دل ندارم کسی از گل نازکتر بهش بگه

دلم میخواد دستای لطیفشو بوسه بارون کنم و بگم ببخش مامان کوتاهی از من بود



4:03 نوشت:عاغا من عجییییییییییب عاشق طعم این کاپوچینوی جدیدم شدم مخصوصا کف روش ینی عالمی داریم من و کاپوچینومو گوشیم 3 تایی باهم


نوشته شده در 21 دی 92 ساعت 16:00 توسط ال هام نظرات |


Design By : Pichak